close
متخصص ارتودنسی
کتاب

سایت تفریحی گیل نیوز

کتاب
امروز دوشنبه 28 خرداد 1397

رمان روشنایی مثل آیدین

رمان روشنایی مثل آیدین
............
نویسنده شازده کوچولو هانیه وطن خواه کاربر انجمن نودهشتیا
مقدمه:
به گذشته نگریستن شده است عادت این روزهایم...
نگاه که می کنم می بینم...
تو به رویاهایت اندیشیدی...
من به عاشقانه هایم...
تو انتقامت را گرفتی...
من تمام نیستی ام را...
بیا همین جا تمامش کنیم....
بیا کشش ندهیم...
بیا و تو کیش شو...
می آیم و مات می شوم...
و تو را به خیر می سپارم...
خودم را به سلامت...
خلاصه:
دختری که با تمام از دست رفته هایش شروع به سازش می کند..
قسمتی از رمان در ادامه..

رمان روشنایی مثل آیدین
رمانا

لیوان چای را به دستم سپرد.
از گوشه چشم می شد زیرنظرش داشت.
از همان اولین بار که دیدمش ، رفتارش مثل کف دست بود.
- خوبی؟
- چرا باید به نظرت بد باشم؟
دستم را فشرد.
یک ماهی می شد که این قسم محبت های زورکی را به ریشم می بستند.
من که مشکلی نداشتم.
پس چرا تمامش نمی کردند؟
دستم را کشیدم و قدمی سمت پنجره برداشتم.
باران تند شهریور هم رخوتم را به هم نمی زد.
این باران حتی من را به حیاط هم نمی کشاند.
چقدر همه چیز خاکستری شده بود.
زنگ تلفن نگاهم را از چراغ کم سوی کوچه گرفت و پرستو گوشی را میان دستش فشرد و گفت : بیا جواب بده...مامانت نیست.
گوشی را به گوشم چسباندم.
بی شک امشب می مُرد.
- بگو می شنوم.
همیشه دردهایش را می شنیدم.
- بیا پایین.
همین و دیگر هیچ.
پرستو را با نگاه پر سوالش تنها گذاشتم.
می دانست نباید به کسی بگوید همراه او هستم.
می دانست باید بگوید با آرام بخش به خواب مرگ رفته ام.
مانتو را تن زدم.
شال روی سر کشیدم.
کیفم را دست گرفتم.
و...
مهم بود که رژ لب نداشتم؟
پوزخندی حرام خودم کردم.
دل خوش به من می گفتند دیگر.
مگر نه؟
ماشین همایون کمی آن طرف تر پارک بود.
چقدر هر دومان سر به سر همایون گذاشتیم برای این هدیه قبولی در دانشگاه.
آن هم کجا؟
آزاد شیراز.
در ماشین را باز کردم و کنارش نشستم.
نگاهش نکردم.
ندیده می توانستم میزان خرابیش را درک کنم.
- چطوری؟
لحنش سرد بود.
- دقیقا نهمین نفری هستی که از صبح این سوالو می پرسه...به نظرت باید چطور باشم؟
- داغون...داغون باش...مثل من.
پوزخند باز به جان لب هایم حمله کرد.
نفس عمیقش را حس کردم.
ماشین را راه انداخت و من گفتم : کجا میری؟
- یه وری.
صدایش خش داشت.
- پیش همایون بودی؟
سری تکان داد.
ته ریش چند روزه ای روی صورتش نشسته بود.
- چرا داری میندازی تو جاده؟...کجا داری میری؟
- گوشیتو خاموش کن...حوصله مزاحم ندارم.

 

دسته بندي: کتاب,رمان,

رمان یه دختر شیطون یه پسر مغرور

رمان یه دختر شیطون یه پسر مغرور

رمانکده - معرفی رمان

 خلاصه : میشا یه دختر مستقله که خیلی سرزنده و شاده و دوست داره خودش برای زندگیش .... این 3 تا پسر توی این رمان میشه گفت یه جورایی هم شخصیت منفی دارن و هم مثبت..با اینکه وضعیت مالی بدی ندارن ولی گاهی شیطون گولشون میزنه و میرن دزدی. .... و یه پسر بزرگ و خودساخته و صد البته مغرور ببینید این دخترمون چه بلاهایی سر این پسر ...

 رمان یه دختر شیطون، یه پسر مغرور 1

دسته بندي: کتاب,رمان,

مطالب تصادفي

مطالب پربازديد

X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات